در این روزها نوشتن آسان نیست. حتی پیدا کردن واژههایی که بتوانند حال و هوای واقعی این روزها را منتقل کنند، سخت شده است. بعد از حدود دو هفته، اینترنت با اختلالهای بسیار زیاد دوباره در دسترس قرار گرفته؛ اما واقعیت این است که بسیاری از چیزها دیگر شبیه قبل نیستند. در این فاصله، اتفاقات سنگین و تلخی رخ داد؛ روزهایی که بدون اغراق میتوان آنها را از غمانگیزترین و سیاهترین مقاطع تاریخ معاصر دانست. انسانهای زیادی را به شکل دردناکی از دست دادیم و این فقدانها هنوز تازهاند، هنوز نفس را در سینه حبس میکنند.
در چنین شرایطی، صحبتکردن سخت است؛ چه برسد به نوشتن. ذهن خسته است و دل پر. همهچیز انگار در حالت تعلیق قرار گرفته؛ نه میتوان کاملاً سکوت کرد
و نه میتوان وانمود کرد که اوضاع عادی است.
این متن نه برای تحلیل نوشته شده و نه برای نتیجهگیری. بیشتر شبیه یک مکث است؛ مکثی برای گفتن آنچه در دل مانده.
شاید در نگاه اول، حرفزدن از کسبوکار در این فضا، خودخواهانه یا حتی بیموقع به نظر برسد. وقتی اندوه جمعی اینقدر سنگین است، چه جای صحبت از کار، درآمد یا آینده؟ این پرسشی است که ما هم بارها از خودمان پرسیدهایم. اما واقعیت این است که پشت هر مجموعه، هر فعالیت و هر تلاش روزمره، انسانهایی ایستادهاند؛ آدمهایی با زندگی، نگرانی، مسئولیت و هزینههایی که حتی در سختترین روزها هم متوقف نمیشوند.
دو هفته گذشته برای ما، مثل بسیاری دیگر، به معنای توقف کامل بود. ارتباطها قطع شد، دیدهشدن از بین رفت و عملاً هیچچیز جلو نرفت. نه از سر بیتلاشی، بلکه بهخاطر شرایطی که همه را درگیر خودش کرد. در این مدت، همهچیز ایستاد؛ جز هزینهها. فشار مالی، درست در زمانی که هیچ ورودیای وجود نداشت، به شکل عجیبی خودش را نشان داد. این تجربهای است که متأسفانه بسیاری از شما هم آن را لمس کردهاید.
این روزها، خیلیها با این سؤال بیدار میشوند که «آیا میشود ادامه داد؟» و شب را با همان سؤال به پایان میرسانند. آینده مبهمتر از همیشه به نظر میرسد و تصمیمگرفتن سختتر شده است. وقتی شرایط ناپایدار باشد، وقتی ارتباطها بهسادگی قطع شوند، وقتی برنامهریزی معنای خودش را از دست بدهد، فرسودگی آرامآرام خودش را نشان میدهد.
این متن قرار نیست شکایتنامه رسمی باشد، نه گزارش عملکرد و نه حتی درخواست همدردی مستقیم. بیشتر شبیه یک گفتوگوی صادقانه است؛ حرفزدن با مخاطبی که خودش هم خسته است، نگران است و شاید امیدش کمرنگ شده. همدردی در اینجا یک شعار نیست؛ یک واقعیت مشترک است. بسیاری از ما در این روزها، بیشتر از همیشه، احساس تنهایی میکنیم؛ حتی وقتی میدانیم تنها نیستیم.
گاهی سکوت، از هر فریادی بلندتر است. انباشت نگرانیها، ترس از ادامهدار بودن شرایط، و ناتوانی در پیشبینی فردا، فشار روانی سنگینی ایجاد میکند. این فشار فقط عدد و رقم نیست؛ روی کیفیت زندگی، روابط، خواب و حتی نگاهمان به آینده تأثیر میگذارد. طبیعی است که آدم خسته شود، تردید کند و حتی برای لحظهای به رها کردن همهچیز فکر کند.
با این حال، نوشتن همین چند خط، شاید تلاشی باشد برای زنده نگهداشتن ارتباط. اینکه به خودمان و به شما یادآوری کنیم هنوز میتوان حرف زد، هنوز میتوان شنیده شد. هنوز میتوان از تجربه مشترک گفت؛ تجربهای که پر از درد است، اما در دل خودش نوعی پیوند هم دارد.
ما باور نداریم که همهچیز با یک تصمیم یا یک تغییر ناگهانی درست میشود. اما باور داریم که دیدهشدن، شنیدهشدن و نگفتنِ «همهچیز خوب است» وقتی خوب نیست، قدم کوچکی رو به جلوست. شاید این روزها، تنها کاری که از دستمان برمیآید، همین باشد: صادقبودن با خودمان و با هم.
اگر این متن را میخوانید، احتمالاً شما هم بخشی از همین وضعیت هستید. شاید پروژههایتان متوقف شده، شاید برنامههایتان به تعویق افتاده یا شاید فقط خستهاید. هرکدام از اینها قابل درک است. این نوشته نه برای قانعکردن است و نه برای تغییر نظر کسی؛ فقط برای ثبت یک لحظه از زمان، با تمام سنگینی و ابهامش.
در پایان، تنها چیزی که میتوان گفت، یک آرزوست. آرزوی روزهایی بهتر؛ روزهایی که ارتباطها پایدارتر باشند، دلها آرامتر و آینده قابلپیشبینیتر. آرزو میکنیم دوباره بتوان از امید نوشت، نه بهزور، بلکه از سر واقعیت. تا آن روز، امیدواریم حال دلها کمی بهتر شود و مسیر ادامهدادن، هرچند آرام، دوباره پیدا شود.
































